خسته اما شاد و سر حال روی نیمکت پارکی نشسته ام، چشمی به بچه هایم که مشغول دویدن و چرخیدن دور اسباب بازی ها هستند دارم و چشمی به محیط بیگانه اطراف و چشم انداز زیبایش.
زنی سفید پوست و زیبا کنارم نشسته، معلوم است که علاوه بر حواس جمع روی بچه هایش که آن ها هم مشغول بازی و سر و صدا هستند، دقتی هم روی من دارد. بچه ها بدون داشتن زبان مشترک و با تفاهمی ناگفته و فقط با احساس خوبِ همبازی بودن، با هم از وسیله ای استفاده می کنند و بعد از مدتی خندان و پر شور و غوغا به طرف وسیله دیگری می دوند. بیشتر اسباب بازی ها برای بچه های من جدید و مایهی شگفتی اند. به آنها نگاه میکنم. و بیشتر به قدرت زبانِ حرکات و نگاه پی می برم و خوشحال می شوم.
بچه ها با همین زبان چه خوب همدیگر را می فهمند و با هم کنار آمده و بازی می کنند و از وجود هم لذت می برند.
به آن ها نگاه می کنم و از تدارک این سفر و دیدن و بودن با عزیز دیگرم و شادی این کوچکترها، شاد و راضی ام و لذت می برم.
درگیر و دار این افکار و احساساتِ خوش می شنوم که زن پهلو دستی دارد با من حرف می زند! به طرفش می چرخم و می بینم که با چشمان آبی و شفافش که در میان پوست بسیار سفید او موج دریایی زیباتری یافته و با لبخندی که بیشتر این بیگانگان همیشه به لب دارند و با کمی حجب و حیا می پرسد:
«کجایی هستید؟»