چگونگی تأثیر نادانی در پیشرفت علم
نادانی؛ چگونگی تأثیر نادانی در پیشرفت علم در حقیقت درباره رابطه پیچیده این دو است؛ رابطه ای که در آن دانش، نادانی را آشکار می کند و نادانی شناخته شده، مسیر دستیابی به دانش تازه را نشان می دهد.
آیا علم با پاسخ هایی که پیدا می کند پیشرفت می کند یا با پرسش هایی که هنوز پاسخی برایشان ندارد؟ استوارت فایراستاین در کتاب نادانی؛ چگونگی تأثیر نادانی در پیشرفت علم تصور رایج ما از دانش و کشف علمی را به چالش می کشد و نشان می دهد که نیروی محرک پژوهش علمی، تنها دانسته های ما نیست، بلکه چیزهایی است که هنوز نمی دانیم.
بیشتر ما علم را مجموعه ای عظیم از واقعیت ها، قوانین و کشفیات می دانیم؛ دانشی که دانشمندان طی قرن ها گرد آورده اند و هر روز بر حجم آن افزوده می شود. تصور می کنیم دانشمندان مانند کسانی هستند که قطعات یک پازل بزرگ را کنار هم می گذارند تا سرانجام تصویری کامل از جهان به دست آورند. در این تصویر، هر کشف تازه بخشی از تاریکی را روشن می کند و ما را یک قدم به شناخت نهایی جهان نزدیک تر می سازد.
اما استوارت فایراستاین، عصب شناس و استاد دانشگاه کلمبیا، معتقد است این تصویر چندان با واقعیت فعالیت علمی سازگار نیست. از نظر او، علم برخلاف آنچه در کتاب های درسی می بینیم، مجموعه ای منظم از پاسخ های قطعی نیست. پژوهش علمی بیشتر شبیه حرکت در سرزمینی ناشناخته است؛ جایی که هر پاسخ، پرسش های تازه ای به وجود می آورد و گاهی یک کشف مهم نشان می دهد آنچه پیش تر می دانستیم تا چه اندازه ناقص بوده است.
او در آغاز کتاب از ضرب المثلی استفاده می کند: پیدا کردن گربه ای سیاه در اتاقی تاریک دشوار است، به ویژه وقتی اصلاً گربه ای در آن اتاق نباشد!
این تصویر طنزآمیز، وضعیت بسیاری از پژوهشگران را به خوبی نشان می دهد. دانشمندان همیشه نمی دانند دقیقاً دنبال چه چیزی می گردند. گاهی حتی مطمئن نیستند پرسشی که مطرح کرده اند، پاسخ مشخصی داشته باشد. ممکن است ماه ها یا سال ها آزمایش کنند و سرانجام دریابند فرض اولیه شان نادرست بوده است. با این حال، همین نتیجه ظاهراً ناموفق می تواند آن ها را به مسیری تازه هدایت کند.
فایراستاین می خواهد نشان دهد که علم بیش از آنکه هنر یافتن پاسخ های نهایی باشد، هنر طرح پرسش های مناسب است.
از دانسته ها تا ناشناخته ها؛ تجربه ای در آزمایشگاه
این نگاه از تجربه شخصی نویسنده سرچشمه می گیرد. او سال ها در دانشگاه کلمبیا علوم اعصاب تدریس می کرد و به تدریج متوجه شد میان آنچه در کلاس درس ارائه می دهد و آنچه در آزمایشگاه تجربه می کند، تفاوتی اساسی وجود دارد.
در کلاس، دانشجویان با انبوهی از اطلاعات درباره مغز روبه رو می شدند: ساختار نورون ها، چگونگی انتقال پیام های عصبی، نقش مواد شیمیایی و عملکرد بخش های مختلف دستگاه عصبی. مطالب درسی معمولاً چنان منظم و قطعی ارائه می شدند که گویی بیشتر رازهای مغز کشف شده و تنها جزئیاتی کوچک باقی مانده است.
اما در آزمایشگاه، واقعیت کاملاً متفاوت بود.
دانشمندان هر روز با پرسش هایی روبه رو می شدند که پاسخی برایشان نداشتند. آزمایش ها همیشه مطابق انتظار پیش نمی رفتند، نتایج گاهی متناقض بودند و فرضیه هایی که در ابتدا کاملاً منطقی به نظر می رسیدند، ممکن بود با یک مشاهده تازه کنار گذاشته شوند.
فایراستاین دریافت که دانشجویان معمولاً با بخش جذاب و واقعی علم آشنا نمی شوند. آن ها نتیجه نهایی پژوهش ها را می آموزند، اما کمتر می بینند که این نتایج چگونه از دل تردید، شکست، حدس و آزمایش بیرون آمده اند.
به همین دلیل تصمیم گرفت درس تازه ای با عنوان «نادانی» برگزار کند.
در این کلاس، برخلاف درس های معمول، قرار نبود استادان درباره آنچه کشف کرده اند سخنرانی کنند. فایراستاین از دانشمندان رشته های مختلف دعوت می کرد تا درباره چیزهایی صحبت کنند که هنوز نمی دانند.
آن ها توضیح می دادند چه پرسش هایی ذهنشان را مشغول کرده است، کدام مشکلات هنوز حل نشده اند، چرا پاسخ های موجود کافی نیستند و برای نزدیک شدن به پاسخ چه آزمایش هایی طراحی می کنند.
این تغییر ساده، تصویری کاملاً متفاوت از علم پیش روی دانشجویان قرار می داد. در اینجا دانشمند دیگر کسی نبود که همه پاسخ ها را می داند، بلکه فردی بود که بهتر از دیگران می داند چه چیزهایی هنوز ناشناخته اند.
نادانی علمی چیست؟
اما منظور فایراستاین از نادانی چیست؟
او تأکید می کند که نادانی مورد نظرش با بی سوادی، بی اطلاعی، بی اعتنایی به واقعیت ها یا مخالفت با علم تفاوت دارد. کسی که بدون مطالعه و بررسی درباره موضوعی اظهار نظر می کند، نمونه ای از نادانی علمی مورد نظر او نیست.
نادانی علمی، برخلاف تصور رایج، به دانش فراوان نیاز دارد.
پژوهشگر ابتدا باید آنچه را درباره موضوعی می دانیم بشناسد، نظریه های موجود را بررسی کند، آزمایش های پیشین را بفهمد و محدودیت های آن ها را تشخیص دهد. تنها در این صورت است که می تواند به پرسشی برسد که هنوز پاسخ مناسبی برایش وجود ندارد.
بنابراین، نادانی در این معنا نقطه مقابل دانش نیست، بلکه از دل دانش پدید می آید.
هرچه بیشتر درباره جهان می آموزیم، بهتر می توانیم تشخیص دهیم چه چیزهایی هنوز برایمان روشن نیست. دانسته های تازه به جای آنکه همیشه تعداد پرسش ها را کاهش دهند، گاهی پرسش های پیچیده تر و عمیق تری ایجاد می کنند.
برای مثال، شناخت ساختار مغز به معنای فهم کامل عملکرد آن نیست. ممکن است بدانیم نورون ها چگونه پیام های الکتریکی و شیمیایی منتقل می کنند، اما همچنان پرسش های دشواری درباره حافظه، ادراک، یادگیری و آگاهی داشته باشیم.
فایراستاین برای توضیح این موضوع به نمونه های جالبی از تاریخ علم اشاره می کند.
برای مثال، زمانی دانشمندان تصور می کردند مغز انسان حدود صد میلیارد نورون دارد و تعداد سلول های پشتیبان آن ده برابر بیشتر است. این اعداد سال ها در کتاب های درسی و نوشته های علمی تکرار می شدند و بسیاری آن ها را واقعیت هایی تثبیت شده می دانستند.
اما پژوهش های دقیق تر نشان دادند که شمار نورون های مغز حدود ۸۶ میلیارد است و تعداد سلول های پشتیبان نیز تقریباً در همین حدود است.
این تغییر فقط اصلاح چند عدد نبود. مسئله مهم تر آن بود که حتی اطلاعاتی که بارها تکرار شده اند و ظاهراً هیچ تردیدی درباره آن ها وجود ندارد، ممکن است بر اندازه گیری های ناکافی یا فرض های اثبات نشده استوار باشند.
علم زمانی پیشرفت می کند که پژوهشگران جرئت کنند حتی درباره دانسته های پذیرفته شده نیز دوباره سؤال کنند.
پرسش های درست؛ نقطه آغاز کشف علمی
اما آیا هر پرسشی ارزش پیگیری دارد؟
فایراستاین میان نادانی سودمند و نادانی بی ثمر تفاوت می گذارد. اینکه کسی بگوید «چیزهای زیادی درباره جهان نمی دانیم» به تنهایی کمکی به پیشرفت علم نمی کند. پرسش علمی باید به اندازه کافی روشن باشد تا بتوان درباره آن تحقیق کرد.
برای مثال، پرسیدن اینکه «مغز چگونه کار می کند؟» پرسشی بزرگ و جذاب است، اما برای طراحی یک آزمایش مشخص، بیش از اندازه کلی است. پژوهشگر باید آن را به پرسش هایی محدودتر تبدیل کند: سلول های عصبی چگونه با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند؟ چه عواملی باعث تغییر قدرت ارتباط میان آن ها می شود؟ این تغییرات چه نقشی در یادگیری دارند؟
هر پاسخ ممکن است به پرسشی تازه منجر شود و هر پرسش تازه، مسیر پژوهش را دقیق تر کند. به همین دلیل، فایراستاین معتقد است کیفیت پرسش ها گاهی از تعداد پاسخ ها مهم تر است.
موضوع دیگری که نویسنده به آن توجه می کند، نقش شکست در فعالیت علمی است.
در روایت های عمومی از تاریخ علم، معمولاً موفقیت ها برجسته می شوند. ما داستان کشف های بزرگ را می خوانیم و با نام دانشمندانی آشنا می شویم که نظریه ای مهم ارائه کرده اند. اما کمتر درباره آزمایش هایی می شنویم که نتیجه نداده اند، فرضیه هایی که رد شده اند یا سال هایی که پژوهشگران در بن بست بوده اند.
نادیده گرفتن شکست ها در روایت علم، تصویری گمراه کننده ایجاد می کند.
در واقع، بسیاری از پژوهش ها از همان ابتدا با نتیجه ای روشن و قابل پیش بینی آغاز نمی شوند. دانشمند فرضیه ای مطرح می کند، آزمایشی طراحی می کند و سپس با نتیجه ای روبه رو می شود که شاید انتظارش را نداشته باشد.
گاهی نتیجه غیرمنتظره نشانه نقص آزمایش است، اما گاهی نیز از وجود پدیده ای خبر می دهد که پیش تر شناخته نشده بود.
از این منظر، شکست همیشه به معنای اتلاف وقت نیست. آزمایشی که فرضیه ای را رد می کند، ممکن است به اندازه آزمایشی که آن را تأیید می کند، در پیشرفت دانش نقش داشته باشد.
البته این به معنای آن نیست که هر شکست یا هر نتیجه ناموفق خودبه خود ارزشمند است. اهمیت آن به این بستگی دارد که پژوهشگر بتواند از نتیجه چیزی بیاموزد و پرسش بعدی را بهتر مطرح کند.
چرا عدم قطعیت برای علم ضروری است؟
فایراستاین همچنین به مسئله عدم قطعیت می پردازد؛ موضوعی که بسیاری از مردم آن را نشانه ضعف علم می دانند.
وقتی دانشمندان درباره موضوعی اختلاف نظر دارند یا نظریه ای را اصلاح می کنند، ممکن است این تصور ایجاد شود که علم قابل اعتماد نیست. اما نویسنده نشان می دهد بازنگری و اصلاح، بخش جدایی ناپذیر فعالیت علمی است.
علم قرار نیست مجموعه ای از باورهای تغییرناپذیر تولید کند. اعتبار آن تا حد زیادی به این وابسته است که ادعاهایش را در معرض بررسی قرار می دهد و در برابر شواهد تازه، امکان تغییر آن ها را می پذیرد.
از همین رو، ندانستن همیشه وضعیتی نیست که باید هرچه سریع تر از آن خلاص شد. گاهی پذیرش صادقانه نادانی، نخستین شرط رسیدن به شناخت دقیق تر است.
این موضوع پرسشی فلسفی نیز پیش می کشد: آیا اساساً ممکن است انسان روزی همه چیز را بداند؟
فایراستاین به محدودیت های شناخت و گستردگی ناشناخته ها توجه می کند، اما هدفش اثبات ناتوانی نهایی عقل انسان نیست. او بیشتر می خواهد نشان دهد که تصور پایان یافتن پژوهش علمی، با ماهیت جست وجوی علمی سازگار نیست.
هرچه ابزارهای مشاهده دقیق تر می شوند و نظریه ها توانایی بیشتری پیدا می کنند، امکان طرح پرسش هایی فراهم می شود که نسل های پیش حتی نمی توانستند آن ها را تصور کنند.
نقش نادانی در آموزش علم
یکی از مهم ترین نتایج این دیدگاه به آموزش مربوط می شود.
فایراستاین معتقد است شیوه رایج آموزش علم بیش از اندازه بر انتقال اطلاعات تأکید دارد. دانش آموزان و دانشجویان باید حجم زیادی از مطالب را یاد بگیرند و در امتحان ها پاسخ درست را انتخاب کنند. اما در پژوهش واقعی، معمولاً کسی پاسخ درست را از پیش نمی داند.
اگر آموزش فقط بر حفظ کردن پاسخ ها متمرکز باشد، دانشجویان ممکن است تصور کنند وظیفه دانشمند جمع آوری اطلاعات بیشتر است، نه کشف پرسش های تازه.
در حالی که یکی از مهم ترین مهارت های علمی، توانایی تشخیص مسئله ای است که هنوز حل نشده و یافتن راهی مناسب برای بررسی آن است.
نویسنده پیشنهاد می کند دانشجویان بیشتر با مسائل باز، فرضیه های رقیب، آزمایش های ناموفق و پرسش های بی پاسخ آشنا شوند. آن ها باید ببینند که علم چگونه ساخته می شود، نه اینکه فقط نتیجه نهایی آن را مطالعه کنند.
چنین آموزشی می تواند رابطه دانشجو با علم را تغییر دهد. دانشجو به جای آنکه علم را مجموعه ای از حقیقت های آماده بداند، آن را فعالیتی زنده، پویا و مشارکت پذیر خواهد دید.
نادانی؛ مهارتی برای زندگی روزمره
این نگاه فقط برای دانشمندان اهمیت ندارد.
در زندگی روزمره نیز ما دائماً با ادعاهایی روبه رو می شویم که با اطمینان فراوان مطرح می شوند. تبلیغات، رسانه ها، شبکه های اجتماعی و حتی گفت وگوهای معمولی سرشار از پاسخ های سریع و نتیجه گیری های قطعی اند.
در چنین فضایی، توانایی گفتن «نمی دانم» و پرسیدن «از کجا مطمئن هستیم؟» می تواند نشانه دقت فکری باشد، نه ضعف.
البته فایراستاین از تردید بی پایان یا بی اعتمادی به همه چیز دفاع نمی کند. تفاوت مهمی میان پرسشگری علمی و انکار بی دلیل شواهد وجود دارد. پرسشگری علمی بر شناخت، بررسی و جست وجوی شواهد تازه استوار است، در حالی که انکارگرایی ممکن است بدون توجه به شواهد، هر نتیجه ای را رد کند.
به همین دلیل، کتاب را نباید دفاعی از نادانی در برابر دانش دانست.
فایراستاین تصویری انسانی تر از دانشمندان ارائه می دهد. آن ها افرادی نیستند که در برج های بلند دانش نشسته باشند و پاسخ همه پرسش ها را بدانند. بیشترشان بخش بزرگی از زندگی حرفه ای خود را صرف مسئله هایی می کنند که هنوز حل نشده اند.
آن ها حدس می زنند، اشتباه می کنند، روش هایشان را اصلاح می کنند، از نتایج غیرمنتظره شگفت زده می شوند و گاهی پس از سال ها تلاش درمی یابند که باید پرسش اولیه را به شکل دیگری مطرح کنند.
همین فرایند ناتمام، یکی از جذاب ترین ویژگی های علم است.
فایراستاین در نهایت می خواهد نگاه خواننده را به مفهوم پیشرفت تغییر دهد. پیشرفت علمی فقط به معنای افزایش تعداد پاسخ ها نیست، بلکه گاهی به معنای کشف این واقعیت است که پرسش های قبلی را اشتباه مطرح کرده بودیم. گاهی نیز یک کشف مهم، به جای پایان دادن به بحث، حوزه ای کاملاً تازه از پژوهش را ایجاد می کند.
از این منظر، علم ساختمانی نیست که روزی آخرین آجر آن گذاشته شود و کار به پایان برسد. علم بیشتر شبیه سفری است که هر مرحله آن، چشم انداز تازه ای را آشکار می کند.
ارزش علم نیز تنها در دانسته هایی نیست که در اختیار ما قرار می دهد، بلکه در شیوه ای است که برای روبه رو شدن با ناشناخته ها به ما می آموزد: با کنجکاوی، دقت، تکیه بر شواهد، فروتنی و آمادگی برای اصلاح باورهای پیشین.
شاید مهم ترین پیام کتاب همین باشد که نادانی همیشه دشمن دانایی نیست. گاهی دقیقاً همان چیزی است که ما را وادار می کند بیشتر ببینیم، دقیق تر بیندیشیم و پرسش های تازه ای مطرح کنیم.
و شاید مهم ترین ویژگی یک ذهن علمی این نباشد که پاسخ های فراوانی می داند، بلکه این باشد که می تواند پرسش های بهتری مطرح کند؛ پرسش هایی که هنوز کسی پاسخشان را نمی داند.
برای خرید کتاب نادانی اینجا کلیک کنید.
1405/08/11 14
شما می توانید به عنوان اولین نفر نظر خود را ارسال نمایید
وارد کردن نام و نام خانوادگی الزامی می باشد
وارد کردن ایمیل الزامی می باشد info@iiketab.com - ایمیل وارد شده صحیح نمی باشد
وارد کردن متن الزامی می باشد
ارسال نظر