چگونه از ارسطو زرنگ تر باشیم

چگونه از سلول‌های خاکستری مغزمان استفاده کنیم

بازیگران خود را به جای کسی که نیستند جا می زنند. برای فیلسوفان این سؤال به ظاهر ساده وجود دارد که چه چیزی انجام یک فعل به حساب می آید. وقتی ما کاری را انجام می دهیم ، چه کار می کنیم؟

حتی بدون تلاش کردن
بازیگران خود را به جای کسی که نیستند جا می  زنند. برای فیلسوفان این سؤال به ظاهر ساده وجود دارد که چه چیزی انجام یک فعل به حساب می  آید. وقتی ما کاری را انجام می  دهیم ، چه کار می  کنیم؟ و چگونه این کار را انجام می  دهیم؟ ما راه می  رویم و حرف می  زنیم ، دست ها و پاهایمان را تکان می  دهیم. چگونه این کارها به وسیلۀ ما انجام می  شوند؟ و چه تفاوتی بین این کارها و کارهایی که اتفاق می  افتند ولی ما انجامشان نمی دهیم وجود دارد؟ یک جواب به امیال و خواسته  های ما بر می  گردد. اما همان گونه که خواهیم دید ،  آنچه ما انجام می  دهیم خود می  تواند یک معما باشد.


اراده  های کوچک
لودویگ ویتنگشتاین ، فیلسوف و استاد دانشگاه کمبریج ، از ما می  خواهد فرض کنیم دست یک مرد بالا می  رود. اگر خود مرد دستش را بالا برده است – او مسئول این عمل است – به طور قطع قضیه به همین سادگی که یک دست بالا رفته است ، نیست. ممکن است دست به دیوار فشرده شده و به خاطرعکس العمل غیر ارادی مرد بالا رفته باشد؛ در واقع او هیچ نقشی در این عمل ندارد. و یا ممکن است دیگران دستش را بالا برده باشند بدون اینکه خودش کنترلی روی آن داشته باشد. اگر  این گونه باشد ، مرد منفعل خواهد بود؛ اما اگر خودش دستش را بلند کرده باشد ، او عامل خواهد بود. پس دقیقاً یک عامل چه کاری انجام می  دهد وقتی کاری انجام می  دهد؟ از زبان خود ویتگنشتاین:
وقتی "من دستم را بالا می  برم ،" دستم بالا می  رود. و این مشکل پیش می  آید: چه اتفاقی خواهد افتاد اگر من این حقیقت را که دستم بالا می  رود از اینکه من دستم را بالا می  برم ، جدا کنم؟
یک جواب می  تواند این باشد. مرد دلیل بالا رفتن دستش بود و او می  خواست که این اتفاق بیفتد. اما این جواب آن چنان که به نظر می  رسد محکم نیست. شاید مرد واقعاً می  خواست که دستش بالا برود اما چون فلج بود از دیگران خواست که دستش را بالا ببرند. در این صورت ، او خودش مستقیماً دستش را بالا نبرده است. یک پاسخ دیگر این است که مرد می  خواست که دستش بالا برود و این خواستن ، مستقیماً باعث شد که دست بالا برود. در این پاسخ نیز یک  بی دقتی به چشم می  خورد: ممکن است ما انتخاب کنیم که چه کاری انجام دهیم؛ اما نمی  توانیم خواسته  های خود را انتخاب کنیم. می  توانیم تصمیم بگیریم که دست خود را بلند کنیم؛ اما نمی  توانیم تصمیم بگیریم که بخواهیم دستمان را بلند کنیم. درست مانند اینکه خواستن خوردن یک غذا یا خوردن یک دارو به تصمیم گیری ما بستگی ندارد.
با توجه به مشکلات گفته شده ، ممکن است بازهم اصرار کنیم که وقتی مرد مستقیماً دستش را بلند می  کند ، نه با نخ و قرقره ، باید یک رویداد درون ذهنش رخ داده باشد – یک تصمیم ، یک ارادۀ کوچک ، یک تلاش – که باعث بالارفتن دستش شده است. مرد به یک طریقی اراده کرده است که دستش بالا برود و عمل اراده کردن باعث شده است که دست بالا برود. عمل ارادی ، ابزاری ست که به وسیلۀ آن دست حرکت می  کند.
این برداشت که افعال برای اتفاق افتادن به یک رویداد ذهنی مانند اراده کردن نیاز دارند ، مشکلاتی را به دنبال خواهد داشت. به طور مثال تجربیات روزمرۀ خودمان را در نظر بگیرید. دربارۀ همۀ چیزهایی که ما در طی یک روز انجام می  دهیم فکر کنید: قهوه درست کردن؛ دویدن برای رسیدن به اتوبوس؛ راندن یک ماشین؛ پشت چراغ قرمز توقف کردن؛ کامپیوتر را روشن کردن؛ به دوستی تلفن زدن؛ به سمتی پیچیدن؛ پاکت نامه ای را پنهان کردن؛ دوستی را در آغوش کشیدن؛ لباس در آوردن؛ کوک کردن ساعت. آیا هریک از این اتفاقات نیازی به یک اراده ، رویداد ذهنی – یک جور تلاش درونی – برای اتفاق افتادن دارند؟ چند تای آنها؟ آیا تلفن زدن به یک دوست فقط به یک اراده نیاز دارد ، یا اراده  های جداگانه ای برای بلند کردن تلفن ، گرفتن شماره و غیره؟ وقتی اتفاقات روزمرۀ خود را بررسی می  کنیم ، مانند  آنچه اشاره شد ، می  بینیم که در بسیاری از آنها هیچ اراده کردنی وجود نداشته است.
حامیان این نظریه می  گویند یک رویداد ذهنی باید رخ داده باشد تا افعال بتوانند رخ دهند. شاید این ما هستیم که متوجه رویداد های ذهنی نمی شویم؛ شاید آنها ناخودآگاه انجام شده اند. پاسخ ما به آنها ، این سؤال است: چرا ادعا کنیم رویداد های ذهنی اتفاق افتاده اند درحالی که هیچ مدرکی برای اثبات آن نداریم؟ آنها ممکن است  این گونه پاسخ دهند که باید یک رویداد ذهنی وجود داشته باشد تا بتوانیم تفاوت بین چیزهایی که اتفاق می  افتند و فاعل آنها را نشان دهیم. ما جواب می  دهیم: چرا فرض کنیم که "باید" چنین رویدادی برای نشان دادن تفاوت وجود داشته باشد؟ بدون شک تعداد زیادی رویداد فیزیکی و عصبی قبل از افعال بدنی صورت می  گیرند ، قبل از اینکه انسان ها متوجه شان شوند ، که می  توانند تفاوت بین حوادثی که خودشان انجام می  شوند و حوادثی که نیاز به فاعل دارند را نشان دهند. از آن گذشته ، اگر از اعمال کوچکی که به نظر می  رسند بدون اراده انجام می  شوند چشم پوشی کنیم ، حتی اگر در دیگر اعمال ما اراده نقش داشته باشد ، این موضوع باعث سرگشتگی  های فلسفی زیادی می  شود. بعضی از این سرگشتگی ها در ادامه آمده است.


ادامه بده – اراده کن که این پر بالا برود!
چیزی که نظریۀ اراده ها – یک جور تلاش یا تصمیم درونی – را خاص می  کند ، این است که این نظریه افعال بدنی را مفعول یک فاعل می  داند که مسئول انجام آنهاست. یک معما ، وضعیت این اراده هاست. یک توضیح طبیعی برای "فعل ارادی" این است: اراده آن چیزی ست که ما انجام می  دهیم. آنها افعال هستند. این تعاریف زمانی صادق هستند که ما برعقیدۀ خود مبنی بر اینکه لازمۀ انجام یک فعل داشتن اراده است ، پافشاری کنیم. پس اگر اراده یک عمل است ، هر اراده خودش نیاز به یک اراده دارد؛ این توضیح تنها باعث می  شود که یک سیر قهقرایی را طی کنیم. معمای دیگر این است که دقیقاً چه اراده ای می  کنیم یا چه تصمیمی می  گیریم ، اگر این ها لازمۀ انجام افعال هستند؟ در اینجا با استفاده از همان مثال سادۀ بلند کردن دست ، سه احتمال را بررسی می  کنیم.
شاید وقتی دست خود را بالا می  برید ، اراده می  کنید که دست خود را بالا ببرید. ولی با این جواب به جایی نمی رسیم: ما می  خواهیم درک کنیم چه اتفاقی می  افتد وقتی کسی دستش را بالا می  برد. پس هنوز نیاز داریم بدانیم  آنچه فرد اراده می  کند چیست.
شاید یک سری تغییرات خاص در نورون  های عصبی شما باعث می  شوند که تغییرات الکتریکی-شیمیایی لازم برای بالارفتن دست شما در اندام ها ایجاد شود. اما تنها راه فهمیدن چگونگی این تغییرات ، این است که دست خود را بلند کنید. وقتی دست خود را بالا می  برید ، آن تغییرات عصبی باید کمی قبل تر رخ داده باشند. ولی بازهم این جواب کمکی به فهمیدن  آنچه شما اراده می  کنید وقتی دست خود را بلند می  کنید ، نمی کند. هیچ کس وقتی عضوی از بدنش را حرکت می  دهد اراده نمی کند که تغییرات الکتریکی-شیمیایی رخ دهند.
شاید شما به سادگی اراده می  کنید که این تکه گوشت ، دستتان ، در هوا بالا برود. برای فهمیدن این احتمال ، تمرکز خود را به یکی از اشیاء محیط اطراف خود معطوف کنید ، مثلاً یک کتاب ، می ز و یا صندلی. یا اگر این ها سنگین اند ، یک پر یا یک ورق کاغذ را در نظر بگیرید. فرض کنید که پر تنها چند سانتی متر آن طرف تر از شما روی زمین قرار دارد. اکنون اراده کنید ، فقط اراده ، که پر به هوا برود. حتماً می  توانید ، این فقط یک پر سبک است.
احتمالاً موفق نمی شوید که پر را با ارادۀ خود از زمین بلند کنید: فرض کرده ایم که فاقد "قدرت"  های اری گلرهستید. با این وجود ، شاید در مورد دست شما این چنین نباشد: به هر حال شما به آن متصل هستید. پس اکنون فرض کنید که دست شما به بدنتان متصل نیست و همان گونه که سعی کردید با اراده کردن پر را از روی زمین بلند کنید ، اراده کنید که دستتان به هوا برود. اگر تنها کاری که انجام می  دهید اراده کردن است ، مطمئناً نمی  توانید آن را تکان دهید.


تصور غلط
هر سه تلاش ذکر شده در بالا برای درک کردن اینکه ما چه چیزی اراده می  کنیم وقتی دست یا پایمان را حرکت می  دهیم ،  بی نتیجه ماندند. شاید به سادگی باید بپذیریم که اسیر یک تصور غلط شده ایم. درحالت عادی ، ما دست و پایمان را بدون اینکه اراده ای کنیم حرکت می  دهیم. درست است که موارد استثنایی نیز وجود دارند: پس از یک تصادف ، ممکن است نیاز باشد خیلی تلاش کنیم تا بتوانیم دستمان را حرکت بدهیم. اما در موارد معمولی وقتی کاری را انجام می  دهیم اراده یا تلاشی در می ان نیست.
البته مشخص است که ما اکثر افعالمان را با قصد انجام می  دهیم. بعضی کارها را تصمیم می  گیریم که انجام دهیم. به انجام برخی کارها ترغیب می  شویم. بعضی از کارهایمان عمدی ست. خیلی از کارها را بدون اینکه مجبور به انجامشان شده باشیم ، انجام می  دهیم. صحبت  های این چنینی از اهداف و تصمیمات و انگیزه ها باعث می  شوند دوباره به این فکر کنیم که بایستی یک رویداد ذهنی ، که ما هوشیارانه آن را انجام می  دهیم ، وجود داشته باشد که باعث حرکات بدنی ما شود – حرکات دست و پا یا دویدن به سمت اتوبوس. با این حال تصدیق می  کنیم که اکثراً با انگیزه و بدون اجبار دیگران دست به کاری زده ایم اما قبل از اینکه این کار را انجام دهیم ، به اراده و قصد خود آگاه نبوده ایم: قبل از اینکه دستمان را بلند کنیم؛ قبل از اینکه به طرف اتوبوس بدویم.
تصوری که باید در مقابلش مقاومت کنیم این است: چیزی که تفاوت بین بالابردن دست با ارادۀ خودمان و بالابردن آن به طور تصادفی (یا اینکه دیگری آن را برای ما بلند کند) را نشان می  دهد ، نباید دلیل بر وجود یک رویداد ذهنی قبل از انجام یک عمل عمدی شمرده شود. چه تصوری را باید به جای آن قرار دهیم؟
تصور صحیح باید به این بپردازد که انسان ها چگونه مسئولیت کارهایی را که انجام می  دهند خالصانه به عهده می  گیرند. بالا بردن دستتان از روی قصد ، نیازی به یک رویداد ذهنی پیشین ندارد. بالا بردن دستتان از روی قصد ، در شرایط عادی ، به معنای این است که قادر باشید برای کارتان دلیل بیاورید؛ قادر باشید جواب این سؤال را بدهید که "چرا این کار را کردید؟" جواب سؤال ممکن است این باشد: "برای اشاره کردن به یک نکتۀ فلسفی" یا "برای جلب توجه." حتی ممکن است پاسخ شما این باشد: "همین طوری ، بدون دلیل." این پاسخ ها را مقایسه کنید با جوابی که در پاسخ این سؤال می  دهید: "چرا آن مرد را داخل رودخانه انداختی؟" شما جواب می  دهید "من این کار را نکردم ، باد من را به طرف او پرت کرد."
الیزابت آنسکومب (یکی از شاگردان برجستۀ ویتگنشتاین) داستانی را مطرح می  کند که در آن یک سرباز تحت مداوای پزشک مخصوص ارتش قرار گرفته است؛ او تا حدی از دست پزشک خسته شده است. پزشک از او می  خواهد که دندان هایش را به هم فشار دهد. سرباز با خونسردی دندان  های مصنوعی اش را در می  آورد و به دکتر پیشنهاد می  دهد که خودش این کار را برای او انجام دهد. با در نظر داشتن گفته  های ذکر شده ، ممکن است بتوانیم بفهمیم که چگونه سرباز مسئولیت به هم فشار دادن دندان هایش را به دکتر می  سپارد: سرباز دندان هایش را به هم فشار نمی دهد؛ فشار دادن دندان ها مسئولیت او نیست ، فعل او نیست.


در حال انجام چه کاری هستید؟
تا اینجا تمرکز ما معطوف به مثال سادۀ بالا بردن دست بوده است ، ولی ما کارهایی خیلی فراتر از حرکات بدنی نیز انجام می  دهیم. وقتی دستمان را بلند می  کنیم ، ممکن است در حال دست تکان دادن برای کسی باشیم – و یا ممکن است در حال غرق شدن باشیم. ممکن است برای دست کشیدن روی سر سنجابی دستمان را بلند کنیم ، یا برای گرفتن تفنگ ، یا مسموم کردن کبوتر های پارک – و ممکن است بگوییم که ما در حال انجام این کارها هستیم. وقتی این کارها را انجام می  دهیم ممکن است هم زمان در حال انجام کارهایی مانند ناراحت کردن همسایه ها ، فهمیدن هدف زندگی مان ، یا اذیت کردن نگهبان پارک باشیم؛ و به آن واقف نیز باشیم.
از مثال  های بالا می  توانیم نتیجه بگیریم که  آنچه ما مستقیماً انجام می  دهیم یک سری افعال ساده هستند که سپس باعث اتفاق افتادن افعال دیگری می  شوند – افعالی که هدف اصلی ما بوده اند.  آنچه من مستقیماً انجام می  دهم بلند کردن دستم است ، اما غیر مستقیم کبوترها را مسموم می  کنم و باعث آزار نگهبان  های پارک می  شوم ، اگرچه ممکن است قصد اصلی من همین ها بوده باشند.
مستقیم و غیرمستقیم بودن افعال براساس این حقیقت ارزیابی می  شود که "مستقیم" نشان دهندۀ کاری ست که من با کنترل و علم خاصی آن را انجام می  دهم. مسلماً می  دانم که اگر دستم را حرکت بدهم ممکن است اتفاقات بدی پیش بیایند ، مثلاً کبوترها مسموم شوند یا نگهبان ها ناراحت شوند. شاید اشتباهاً به کبوترها غذا داده ام؛ شاید این نگهبان ها هستند که  بی مسئولیت اند.
البته در اینجا بایستی ارزش طبقه بندی مستقیم/غیرمستقیم را زیر سؤال ببریم. به هر حال ، در یک شرایط خاص ، من می  توانم در حرکت دادن دستم دچار اشتباه شده باشم. دیده شده است که فردی پس از قطع عضوی از بدنش احساس می  کند که هنوز دست یا پایش در جای خود هستند – و حتی ممکن است در آینه  های خاصی من جای پاهایم را اشتباه تشخیص دهم. این افکار ما را به سمت این ایده برمی گردانند که  آنچه ما مستقیماً انجام می  دهیم ، اعمال ارادی ما هستند؛ ولی این نظریه را قبلاً بررسی کرده ایم. شاید باید بپذیریم اعمالی که انجام می  دهیم در حقیقت همان ها هستند که به انجامشان واقف هستیم – وقتی چیزی اتفاق می  افتد که ما اراده کرده باشیم اتفاق بیفتد.
آیا شما کبوترها را مسموم کرده اید؟ بله ، شما این کار را انجام داده اید ، اگر ارادۀ آن را کرده بودید و اگر در نتیجۀ آن کبوترها مسموم شده اند. با این حال ، نکتۀ ظریفی در اینجا نهفته شده است؛ این فصل را با مثالی از جان لانگ شاو آستین (فیلسوف و زبان شناس قرن بیستم می لادی) به پایان می  رسانیم. آستین فیلسوف بذله گویی بود که از نام یکی از سخنرانی هایش به اسم احساس و حساسیت پیداست. متن زیر از مقالۀ "سه راه ریختن جوهر" اوست:
در اطلاعیه نوشته شده است "به پنگوئن ها غذا ندهید." با این وجود به آنها بادام زمینی می  دهم. معلوم می  شود که بادام زمینی ها مسموم اند و باعث مرگ پنگوئن ها می  شوند. آیا من از قصد به آنها بادام زمینی دادم؟ در این شکی نیست. من  بی منظور که بادام زمینی جلوی آنها پرت نکرده ام. ولی آیا از عمد این کار را کردم؟ به نظر می  رسد اکنون این سؤال مطرح می  شود که "آیا من اطلاعیه را خواندم؟" "چرا این کار را کردم؟"  آیا من "عمداً" به آنها غذا دادم؟ از این سخن  این گونه به نظر می  رسد که من می  دانسته ام چه اتفاقات بدی در پی غذا دادن من به پرنده ها پیش خواهد آمد.

 

1398/07/30
157

نظری ارسال نشده

در حال حاضر نظری ارسال نشده است

شما می توانید به عنوان اولین نفر نظر خود را ارسال نمایید

ارسال نظر

ارسال نظر